تبليغاتX
دست نوشته های مـــهرناز
من و سیاست ؟؟؟؟عجیبه به خدا!!!!! اخه من هیچ وقت هیچ علاقه ای به سیاست نداشتم همیشه عقیدم این بود که وقتمو با حرفها و فکرهای سیاسی تلف نکنم .ولی دیشب یه چیزی دیدم که موهای تنم سیخ شدواقعا وحشتناک بود.انقدر روی من تاثیر گذاشت که تا صبح خوابم نبرد.اون چیزی که من دیدم شاید خیلی ها دیده باشن و به نظرشون اصلا مهم نباشه ولی من که یه دخترم و احساساته خانمهارو بهتر درک میکنم خودمو گذاشتم جای اون زن .واقعا اگه من جای اون خانم بودم  حتما خودمو میکشتم.صحنه ای که من دیدم بازجویی (همسر سعید امامی)بود.وحشتناک بود.در ادامه اون فیلم چند کتاب از دکتر نوری زاده معرفی شد که متن کامل قتلهای زنجیره ای سعید امامی  و. . .  به طور کامل ذکر شده.اولین کاری که صبح کردم کسب اطلاع بیشتر از شخصیت سعید امامی بود خیلی مطلب کسب کردم جالبترین اینکه قتلهای زنجیره ای در زمان ریاست جمهوری خاتمی رو شد واینکه سعید امامی در زندان خودکشی کرده که همه ی اونهایی سعید امامی رو میشناختن از این موضوع تعجب کردن چرا که اونها عقیده داشتن سعید امامی اهل این کار نبوده وخیلی چیزهای دیگه که من نمیتونم همشو اینجا بگم خودتون برید ببینید چه خبره و ما بی خبر

راستی اسم کتابهای دکتر نوری زاده:

۱:سونای زعفرانیه(سحر معشوقه سعید امامی)

۲:فلاحیان مردی برای تمام فصول جنایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:39  توسط مهرناز  | 

خطر از بیخ گوشم گذشت ت ت ت ت ت البته همچینم نگذشته تا هفته اینده کاملا امیدوارمبگذره نمیخوام بگم چی شده!!!فقط بگم خطر ناکه ه ه ه ه ه ه.برام دعا کن

همش تقصیر مرادیه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:16  توسط مهرناز  | 

اونهایی که منو میشناسن میدونن من کیو میگم .  البته همه نه فقط اونهایی که باهام صمیمی هستن میشناسنش .خلاصه که دلم خیلی براش تنگ شده ه ه ه ه ه ه ه هخیلی وقته ندیدمش اونم به خاطر مشغله کاری که داره.خب چی کار کنم دلم بد تنگیده ه  ه ه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:36  توسط مهرناز  | 

من چی کار کنم که به تلفن علاقه دارم؟؟؟خب میتونم بگم از ۲۴ ساعت دروغ نگفته باشم ۱۵ ساعت پای تلفنم.البته همش هم صحبت نمیکنم بیشترش پای نت میگذره.خدا به دادم برسه این ماه پول تلفن خداد تومنه ه ه هخب تو به من بگو من چی کار کنم؟؟؟من همیشه میگم من عاشق گراهام بلم اگه اون نبود منم الان نبودم دق میکردم از بی تلفنیوخلاصه که دمش کرم دستش درد نکنه

تو چی چقدر با تلفن میحرفی ی ی ی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:10  توسط مهرناز  | 

اه اه اه حوصلم سر رفتههههههههههههههههههخسته شدم از بیکاری ی ی ی ینه به این یه مدت انقدر کار دارم که به هیچ کس و هیچ جا نمیرسم نه به الان که کپک زدم از بیکاری.بدی کار منم همینه دیگه یه مدت مثل خر کار دارم یه مدت هیچ خبری نیستببینم شماها نمیخواین عروسی کنین من از بیکاری در بیام؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:39  توسط مهرناز  | 

امروز درست ۲ هفتست که بابی رو میشناسم با اینکه ۲ سالی از من کوچیکتره ولی انقدر فهمیدست که نمیدونی امشب بعد از دو هفته تلفنی حرف زدن و عادت کردن بهش دیدمش البته عکسشو دیده بودم اونم همینطورعکس منو دیده بود.خلاصه رفتیم با هم چرخیدیم و کلی حرف زدیم و اخر سر به این نتیجه رسیدیم که از لحاظ اخلاقی من نمیتونم همونی باشم که اون میخواد ولی بابک دقیقا همون کسی بود که من میخواستمش همه چیزش خوب بود.حالا قرار شده یه مدت با هم باشیم ببینیم من میتونم اونی بشم که اون میخواد.برام دعا میکنی؟؟؟مرسی ی ی ی ی ی ی
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:41  توسط مهرناز  |