+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:35  توسط مهرناز
|
ميگن اگه ارزوهاتونو بنويسيد بر اورده ميشه ولي من هر دفعه که اين کارو کردم نه تنها بر اورده نشد هيچ بلکه به طرز فجيعي بر عکسش اتفاق افتاد

. ميدونيد من به اين اعتقاد دارم که هرکاري رو که مربوط به ارزوم باشه رو ميخوام انجام بدم تا موقعي که اون کارو تمام و کمال انجام ندادم به هيچ کس هيچي نگم به جونه خودم شايد فکر کنيد خرافاتي هستم ولي به خدا تا حالا چندين و چند بار برام پيش اومده يه کاريو که خيلي وقته ميخوام انجامش بدم و مربوط به يکي از ارزوهام ميشه رو براي يکي تعريف کردم يا گفتم مثلا فلان موقع ميخوام فلان کارو بکنم اقا مگه شد تا اون لحظه کارا به خوبي پيش ميرفت ولي بعد از دهن باز کردن من فاتحه اون کار خوندست ازحالا هم تصميم گرفتم که ديگه راجب به ارزوهام و کارام با هيچکس هيچ هيچ هيچ هيچ حرفي نزنم تا کارم انجام بشه .به نظر منم شماها هم اين کارو بکنيد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:6  توسط مهرناز
|
چقدر سخته ادم یکیو دوست داشته باشه ولی نتونه بهش بگه.خیلی خیلی سخته تو اونو دوست داری ولی اون همش بهت میگه که دوستی ما یه دوستیه خیلی معمولیه و تو هم برای اینکه حفظش کنی همین روالو قبول میکنی و هر چی با خودت کلنجار میری نمیتونی بهش وابسته نشی.یارو هر دفعه هم که باهات حرف میزنه از دوستاش برات میگه و تو در کمال خونسردی باید بهش لبخند بزنی وحرفهاشو تائید کنی.چقدر سخته

.الانم داشتیم با هم چت میکردیم میدونید به من چی گفت؟؟؟؟؟گفت:که یه دختریو دو ساله میشناسه و تا حالا هم دیگرو ندیدن و این خیلی دوستش دارهو الان تو نت با هم دعوا کردن وخیلی ناراحت که تا چند وقت نمیتونه باحاش چت کنه.حالا تو خودتو بزار جای من چی کار میکنی؟؟؟؟؟من زیاد ادم احساساتی نیستم ولی نمیدونم چرا نسبت به این اینجوری شدم.خیلی سختهههههههههههههههههههههههههه




شاید به خاطر اینه که همونیه که من همیشه میخواستم داشته باشم ولی حالا میبینم اون خودشو ماله کسه دیگه ای میدونه برام سخته .بعضی وقتها یه سری اینجا میزنه.امیدوارم از من ناراحت نشه که این حرفارو اینجا نوشتم.فقط خواستم اروم بشم همین.به اون کسی که این دوستش داره حسودیم میشه به خدا من ادم حسودی نیستم ولی این بار بازم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستش دارم.خیلی خیلی

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:54  توسط مهرناز
|
یه چند وقتی حوس کردم یه دوست باحال داشته باشم .حالا دختر یا پسر بودنش هیچ فرقی نداره


دوستهای زیادی دارم ولی هیچ کدومشون اونی که من میخوام نیستن

الان هم یه چند وقتی هستش که از هیچ کدومشون خبر درست و حسابی ندارم

هر کدومشون مشغول یه کاری هستن و یادی از من نمیکنن

من هم هر چند وقت یه بار میتلم بهشون ولی یا کار دارن یا مشغول درس خوندنن و نمیتونن زیاد حرف بزنن

منم به امون خدا گذاشتمشون و براشون ارزوی موفقیت میکنم

ولی اخه من دردمو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خواستن یه دوست خوب چیز زیادیه؟؟؟؟؟؟این دوستهایی که من دارم تو گرفتاریهاشون یاده من میافتن.تا مشکل دارن یا با بی اف .جی افاشون دعواشون میشه میزنگن که ای مهرناز فلان شدو بهمان شد(نمیگم میتونم راهنماییشون کنم ولی با گوش دادن به حرفاشون سعی میکنم ارومشون کنم

)ولی خوده من هیچکسو ندارم که به حرفام گوش بده

به خدا من چیزه زیادی نمیخوام
من یه دوست خوب میخوام

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:3  توسط مهرناز
|
بعد از ۱۰ سال سوار هواپیما شدم

(مسخره نکن.خوب نشده بود دیگه

)همراه خاله جان وپسر خاله.ساعت ۴:۱۰ پرواز داشتیم و ما ساعت ۳ از خونه راه افتادیم(البته بعد از دق دادنهای بنی)هوا به طرز فجیعی پیچیده شده بود در اصل میشه گفت طوفان شده بود

و ما احتمال اینکه پرواز کنسل بشه رو میدادیم چون فرودگاه رامسر خیلی پیشرفتست و نمیتونه تو هوای بارونی هواپیماهارو کنترل کنه

(یادم رفت بگم من باز هم برای کار رفته بودم شمال و در راه بر گشت این اتفاق افتاد) ولی از شانس خوبه من اون روز پرواز انجام شد

.توی فرودگاه زیاد شلوغ نبود بعد از اینکه بارامونو تحویل دادیم منتظر اومدن هواپیما شدیم که بعد از یه انتظار ۱۵ دقیقه ای اومد.چشمتون روز بد نبینه از این هواپیماهای ملخ دار عهد بوق بود

تو دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا راضی شدم با هواپیما برگردم

این هواپیماها توی جو مساعد کارشون با کرامل کاتبینه حالا تو این هوا چه شود.خلاصه خودمونو سپردیم دست خدا و با سلام و صلوات سوار هواپیما شدیم

.من و خالم کنار هم نشستیم بنی هم ردیف کنار ما.از یک ربع اول پرواز هیچی نمیگم که نگم بهتره

فقط اینو بگم که خاله جان سکوت اختیار کردم بود از ترس و بنی هم مستقیم روبه روشو نگاه میکرد و فقط من بودم که مثل خر نیشم باز بود

اونم به خاطر نداشتن تجربه پرواز چون نمیدونستم که این تکونها غیر طبیعی هستش خلاصه بعد از یک ربع تلو تلو خوردن تو هوا اروم شد و خلبان ازمون عذر خواهی کردو مهماندار هم شروع به پذیرایی کرد ولی هنوز تنقلاتمون تموم نشده بود که اعلام کردن تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهر اباد تهران میاییم پاین

(تازه داشت به من خوش میگذشت)ولی چاره ای نبود باید پیاده میشدیم

ولی در کل سفر باحالی بود و م تصمیم گرفتم از این به بعد با هواپیما سفر کنم

+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:38  توسط مهرناز
|