تبليغاتX
دست نوشته های مـــهرناز
واي واي واي نبوديد که ببينيددددددددددددددددددد مردم از خنده.

جای همتون خالی بود اگه بدونید پریشب من چقدر خندیدم.بزارین براتون تعریف کنم من و دختر خالم(پریسا) تو خونه تنها بودیم (بگم که من برای کار بازم اومدم شمال)تصمیم گرفتیم بریم تو شهرک (محل زندگی پریسا)یه قدمی بزنیم یه ۲۰ دقیقه ای که قدم زدیم من چون کفشم پامو میزد خسته شدم و به پریسا گفتم که توی یه کوچه بشینیم هنوز ننشسته بودم که دیدیم یه گربه با تمام وجودش داره میدوه کلی گربه رو مسخره کردیم که داره مثل خر میدوه و از این حرفا چون کوچه تاریک روشن بود ما فقط دیدمون به قسمت روشن بود یه دفعه دیدیم یه سگ به چه بزرگی داره گربه بیچاره رو دنبال میکنه ما هم به گربه حق دادیم خلاصه تا اومدیم به خودمون بجنبیم سگ مارو دید ما هم میدونستیم اگر بدویم بدتر میاد دنبالمون خیلی اروم شروع به حرکت کردیم ولی مگه میشد نترسید تو این میون من سرعتوم زیاد کردم و از پریسا فاصله گرفتم پریسا موندو سگه حالا من سر کوچه وایسادمو پریسا بیچاره تک تنها وسط کوچه با سگ کلنجار میره حالا مگه من میتونم خودمو کنترل کنم از خنده؟؟؟پریسا هم در حال فحش دادن به منه خلاصه کم کم به سمت مغازه ها حرکت کردیم که شاید یکی بتونه پریسای بیچاره رو نجات بده خلاصه پریسا جلو جلو میرفت و من هم با خنده پشت سرش انقدر خندم زیاد بود که نمیتونستم راه برم منم چند بار بهش تیکه انداختم که اره لیاقتت همینه که سگ بیافته دنبالتو از این جور حرفا سوژه شدیم خفن ابرومون رفت حسابی.بعد از یه ساعت که با سگ مشغول بودیم و من هم دیگه نای خندیدن نداشتم یه پسری اومد کمکمون و سر سگرو با پاهاش پائین نگه داشت که مارو نبینه که کدوم طرفی میریم .من و پریسا هم با تمام وجود و با پا دردی که من داشتم پا به فرار گذاشتیمو تا جون داشتیم دویدیم.ولی خیلی باحال بود کلی خندیدم ایکاش دوربین داشتم فیلم میگرفتم خیلی فیلم باحالی میشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:35  توسط مهرناز  | 

ميگن اگه ارزوهاتونو بنويسيد بر اورده ميشه ولي من هر دفعه که اين کارو کردم نه تنها بر اورده نشد هيچ بلکه به طرز فجيعي بر عکسش اتفاق افتاد . ميدونيد من به اين اعتقاد دارم که هرکاري رو  که مربوط به ارزوم باشه  رو ميخوام انجام بدم تا موقعي که اون کارو تمام و کمال انجام ندادم به هيچ کس هيچي نگم به جونه خودم شايد فکر کنيد خرافاتي هستم ولي به خدا تا حالا چندين و چند بار برام پيش اومده يه کاريو که خيلي وقته ميخوام انجامش بدم و مربوط به يکي از ارزوهام ميشه رو براي يکي تعريف کردم يا گفتم مثلا فلان موقع ميخوام فلان کارو بکنم اقا مگه شد تا اون لحظه کارا به خوبي پيش ميرفت ولي بعد از دهن باز کردن من فاتحه اون کار خوندست ازحالا هم تصميم گرفتم که ديگه راجب به ارزوهام و کارام با هيچکس هيچ هيچ هيچ هيچ حرفي نزنم تا کارم انجام بشه .به نظر منم شماها هم اين کارو بکنيد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:6  توسط مهرناز  | 

چقدر سخته ادم یکیو دوست داشته باشه ولی نتونه بهش بگه.خیلی خیلی سخته تو اونو دوست داری ولی اون همش بهت میگه که دوستی ما یه دوستیه خیلی معمولیه و تو هم برای اینکه حفظش کنی همین روالو قبول میکنی و هر چی با خودت کلنجار میری نمیتونی بهش وابسته نشی.یارو هر دفعه هم که باهات حرف میزنه از دوستاش برات میگه و تو در کمال خونسردی باید بهش لبخند بزنی وحرفهاشو تائید کنی.چقدر سخته.الانم داشتیم با هم چت میکردیم میدونید به من چی گفت؟؟؟؟؟گفت:که یه دختریو دو ساله میشناسه و تا حالا هم دیگرو ندیدن و این خیلی دوستش دارهو الان تو نت با هم دعوا کردن وخیلی ناراحت که تا چند وقت نمیتونه باحاش چت کنه.حالا تو خودتو بزار جای من چی کار میکنی؟؟؟؟؟من زیاد ادم احساساتی نیستم ولی نمیدونم چرا نسبت به این اینجوری شدم.خیلی سختههههههههههههههههههههههههههشاید به خاطر اینه که همونیه که من همیشه میخواستم داشته باشم ولی حالا میبینم اون خودشو ماله کسه دیگه ای میدونه برام سخته .بعضی وقتها یه سری اینجا میزنه.امیدوارم از من ناراحت نشه که این حرفارو اینجا نوشتم.فقط خواستم اروم بشم همین.به اون کسی که این دوستش داره حسودیم میشه به خدا من ادم حسودی نیستم ولی این بار بازم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستش دارم.خیلی خیلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:54  توسط مهرناز  | 

یه چند وقتی حوس کردم یه دوست باحال داشته باشم .حالا دختر یا پسر بودنش هیچ فرقی نداره دوستهای زیادی دارم ولی هیچ کدومشون اونی که من میخوام نیستنالان هم یه چند وقتی هستش که از هیچ کدومشون خبر درست و حسابی ندارم هر کدومشون مشغول یه کاری هستن و یادی از من نمیکننمن هم هر چند وقت یه بار میتلم بهشون ولی یا کار دارن یا مشغول درس خوندنن و نمیتونن زیاد حرف بزننمنم به امون خدا گذاشتمشون و براشون ارزوی موفقیت میکنمولی اخه من دردمو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خواستن یه دوست خوب چیز زیادیه؟؟؟؟؟؟این دوستهایی که من دارم تو گرفتاریهاشون یاده من میافتن.تا مشکل دارن یا با بی اف .جی افاشون دعواشون میشه میزنگن که ای مهرناز فلان شدو بهمان شد(نمیگم میتونم راهنماییشون کنم ولی با گوش دادن به حرفاشون سعی میکنم ارومشون کنم)ولی خوده من هیچکسو ندارم که به حرفام گوش بدهبه خدا من چیزه زیادی نمیخوام

من یه دوست خوب میخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:3  توسط مهرناز  | 

بعد از ۱۰ سال سوار هواپیما شدم(مسخره نکن.خوب نشده بود دیگه)همراه خاله جان وپسر خاله.ساعت ۴:۱۰ پرواز داشتیم و ما ساعت ۳ از خونه راه افتادیم(البته بعد از دق دادنهای بنی)هوا به طرز فجیعی پیچیده شده بود در اصل میشه گفت طوفان شده بودو ما احتمال اینکه پرواز کنسل بشه رو میدادیم چون فرودگاه رامسر خیلی  پیشرفتست و نمیتونه تو هوای بارونی هواپیماهارو کنترل کنه(یادم رفت بگم من باز هم برای کار رفته بودم شمال و در راه بر گشت این اتفاق افتاد) ولی از شانس خوبه من اون روز پرواز انجام شد.توی فرودگاه زیاد شلوغ نبود بعد از اینکه بارامونو تحویل دادیم منتظر اومدن هواپیما شدیم که بعد از یه انتظار ۱۵ دقیقه ای اومد.چشمتون روز بد نبینه از این هواپیماهای ملخ دار عهد بوق بود تو دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا راضی شدم با هواپیما برگردم این هواپیماها توی جو مساعد کارشون با کرامل کاتبینه حالا تو این هوا چه شود.خلاصه خودمونو سپردیم دست خدا و با سلام و صلوات سوار هواپیما شدیم.من و خالم کنار هم نشستیم بنی هم ردیف کنار ما.از یک ربع اول پرواز هیچی نمیگم که نگم بهترهفقط اینو بگم که خاله جان سکوت اختیار کردم بود از ترس و بنی هم مستقیم روبه روشو نگاه میکرد و فقط من بودم که مثل خر نیشم باز بوداونم به خاطر نداشتن تجربه پرواز چون نمیدونستم که این تکونها غیر طبیعی هستش خلاصه بعد از یک ربع تلو تلو خوردن تو هوا اروم شد و خلبان ازمون عذر خواهی کردو مهماندار هم شروع به پذیرایی کرد ولی هنوز تنقلاتمون تموم نشده بود که اعلام کردن تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهر اباد تهران میاییم پاین(تازه داشت به من خوش میگذشت)ولی چاره ای نبود باید پیاده میشدیمولی در کل سفر باحالی بود و م تصمیم گرفتم از این به بعد با هواپیما سفر کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:38  توسط مهرناز  |