عکسمو گذاشتم ببینین چه لولوئی شدم![]()
صبح با صدای ساعت بیدار شدم.۴.۳۰ دقیقه صبح
.جای تعجب بود من و بیدار شدن ساعت ۴.۳۰ صبح اونم روز تعطیل ولی به عشق دیدن بچه های وبلاگ و رفتن به کوه مثل فنر از جا پریدم .بعد از حاضر شدن و پر کردن کوله پشتی از خوراکی و کادو (اخه تولد یکی از به ها هم بود سمیرا)ساعت یک ربع به ۶ راه افتادم اخه قرارمون ساعت ۶ بود تو میدون درکه.وقتی راه افتادم به نصیر(کوچه گرد)تلفن کردم که کجائی؟؟و چون اون خیلی خوش قول بود
گفت که هنوز به بچه ها که تو تجریش منتظرش هستن نرسیده .اخه یه سری توی تجریش قرار گذاشته بودن(سمیرا.پایا.مهشید.گیسو.سپیده.نصیر.امید)ساعت ۵ دقیقه به ۶ رسیدم به میدون درکه شلوغ و پر سر و صدا بر عکس جاهای دیگه شهر که هنوز تو خواب بود اینجا پر از جنب و جوش.مشغول دید زد مردم بودم که چشمم به یه اشنا خورد کامران( ۸ ـ ۸ )خودمون بود تعجب کردم اخه قرار بود به خاطر مشغته کاری دیرتر به جمع ما اضافه بشه ولی حالا زودتر از همه اومده بود ولی بدون خانم گلش مثل اینکه کار داشت
.بعد از سلام چطوری؟سلام خوبم!!!دو نفری منتظر بچه ها شدیم که در این حین شیطنت
رئیس کامران گل کرد گفت:بزار یه خورده بچه ها رو اذیت کنیم و شماره نصیر رو گرفت بهش گفت :که من اشتباهی به جای اینکه بیام درکه اومدم توچال . حالا حالا طول میکشه به شماها برسم بعد از قطع تماس رسول تماس گرفت که کجا بیام؟کامران گفت:میدون درکه اونم وجود میدونو انکار میکرد از کامران اصرار از رسول انکار خلاصه اونم بعد از ۱۰ دقیقه به ما ملحق شد و بعد نصیر تلفن کرئ که :اقا ما گم شدیم از کدوم طرف بیایم؟؟؟؟(من نمیدونم برای چی امشو گذاشته کوچخه گردحتی بلد نیست یه ادرس ساده رو پیدا کنه)بعد از حدود ۱۵ دقیقه انتظار از دور پایا و نصیر رویت شدند(کامران با دیدن بچه ها قایم شد) پس بقیه کجان؟؟؟؟بله نگو اقایون و خانمها راه رو اشتباه رفتن اینها هم اومدن مارو پیدا کنن که به جمع اونها اضافه بشیم چون دخترها(مهشید.گیسو.سمیرا.سپیده )حس راه رفتن نداشتن !!!!!!پس چه جوری میخوان بیان تا بالا؟؟؟؟؟خواستیم به جمع اونها اضافه بشیم که گفتم :پس رئیس کامران چی؟نصیر شماره رئیس کامران رو گرفت و ازش پرسید که در چه موقعیتی قرار داره؟رئیس کامران که تا اون موقع قایم شده بود از پشت ماشین ظاهر شد و کلی خندیدیم هم از کار کامران هم از قیافه متعجب نصیر .همه با هم به سمت مکان اطراق بقیه حرکت کردیم .بعد از اضافه شدن به جمع اونها و معرفی به سمت بالا حرکت کردیم .خیلی شلوغ بود یک سری واقعا" برای ورزش اومده بودن یک سری مثل ما برای گذروندن ساعاتی خوش همراه دوستان خوب و یک سری هم ...بعد از یک کوهنوردی ۳۰ دقیقه ای احساس کردیم که توان ادامه دادن نداریم و رفتیم کنار رودخونه نشستیم وسیبهائی که نصیر اورده بود گاز میزدیم و میخندیدیم و عکس میگرفتیم .موقع عکس گرفتن مهشید و گیسو دچار مشکل موهاشون میشدن و از همه راجب موهاشون نظر خواهی میکردن .بعد از قوت گرفتن دوباره راه افتادیم که این دفعه رئیس کامران اعلام کرد که تا ۴۵ دقیقه دیگه استراحت نمیکنیم ولی مگه میشد؟گرمای هوا و سختی راه نمیزاشت هر چند دقیقه یک بار یه استراحت کوچولوو دوباره راه میافتادیم یک بار انقدر خسته شدیم که نتونستیم خودمونو به یه جائی برای استراحت برسونیم و مجبور شدیم وسط راه بشینیم که مورد شماتت خیلی ها قرار گرفتیم خیلی دلمون میخواست که سریعتر یه جائی رو پیدا کنیم و زودتر اطراق کنیم ولی همه جاهای خوب اشغال شده بود یا خیلی تمیز نبود به خاطر همین به راهمون ادامه دادیم تو راه دکه هائی بودن که انواع نوشیدنیهای خنک رو میفروختن بین این نوشیدنیها و خوراکیها هندونه هائی که توی اب بود و یا قاچ قاچ اماده خوردن از همه بیشتر چشمک میزد جالبترین قسمت این بود که چند جا بساط کتاب بود انواع کتابها از رمان گرفته تا فلسفه و منطق.به قول یکی از بچه ها رفتیم نمایشگاه کتاب دست خالی بر گشتیم حالا اینجا کتاب بخریم؟![]()
به راهمون ادامه دادیم باز هم یه چند جایی نشستیم و انرژی گرفتیم و خندیدیم و دوباره راه افتادیم تا اینکه بالاخره ساعت ۱۰.۴۰دقیقه یه جای مناسب برای خوردن ناهار پیدا کردیم البته خیلی زود بود برای ناهار اول مشغول تنقلات شدیم و کم کم هم رفتیم سراغ ناهار بعد از خوردن ناهار وخندیدن و عکس گرفتن داشت کم کم خوابمون میبرد صدای رودخونه و شکم سیرو باد خنک داشت باعث میشد که به خواب فرو بریم ولی چون سمیرا و پایا کلاس داشتن فرصت استراحت بیشتر نبود و به سمت پائین سرازیر شدیم .قرار شد به ولین چایخونه ای که رسیدیم مراسم تولد سمیرا رو برگزار کنیم که خودش خبر نداشت بعد از رسیدن به اولین چای خونه و سفارش چای بچه ها کادوهاشونو رو کردن سمیرانمیدونست چه جوری ابراز احساسات بکنه کیک هم نصیر از سوپر محلشون تهیه کرده بود شمع هم که نداشتیم از کبریت استفاده کردیم و با کمی امکانات تولدشو برگزار کردیم ولی نداشتن امکانات خودش خاطره ای شد جای همه خالی بود .زود و سریع کادوها باز شد و چائی ها خورده شد (این سرعت به خاطر پایا و سمیرا بود که کلاس داشتن)دوباره سرازیر شدیم به سمت پائین ولی مگه راه تموم میشد باورمون نمیشد که این همه بالا رفته باشیم کم کم داشتیم نا امید میشدیم ولی رئیس کامران به همه انرژی میداد و تشویقمون میکرد به ادامه دادن البته مجبور هم بودیم نمیتونستیم که بونیم دیگه از شلوغی صبح هیچ خبری بود از ورزشکارا هم همینطور حالا دیگه نوبت فنچ کوچولوهای مثلا"عاشق بود جوری اومده بودن کوه که انگار میخوان برن مهمونی کلی هم سر این موضوع خندیدیم. به پائین که رسیدیم سمیرا چون صاحب تولد بود بچه ها رو به به بستنی دعوت کرد ولی چون همه تشنه بودن اب معدنی و نوشابه رو به بستنی ترجیح دادن ساعت حول و هوش ۲.۳۰ دقیقه بود که رسیدیم میدون درکه ونخود نخود هر که رود خانه خود و چون مسیرامون با هم فرق داشت یک سری رفتن تو صف اتوبوسهای تجریش (نصیر.پایا.سپیده.گیسو.مهشید.رسول.امید.سمیرا.)و من و رئیس کامران هم با هم اومدیم سمت غرب
در کل روز خیلی خوبی بود جای همه خالی بود یاده بعضی از بچه ها هم بودیم به خصوص بهزاد خان.ایشالا دفعه دیگه همه با هم باشیم![]()