من اصلا" شانس ندارم .دیروز با دوستم رفتم بیرون با خستگی برگشتم خونه گفتم بعد از ناهار یه سری به نت بزنیم بببینیم دنیا دسته کیه؟که چشمتون وز بد نبینه انقدر خسته بودم که پیریز تلفن رو زدم به برق

و مودم عزیزم رفت مرخصی .از دیروز محتاج کافی نت شدم.اتان هم گفتم بیام به شما دوستهای خوبم بگم اگه بهتن سر نمیزنم به این علت از من یه وقت ناراحت نشید.همتونو دوست دارم


+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط مهرناز
|
انقدر هوس درس و دانشگاه کردم که نگو. یاد دوران دانشگاه میافتم وای چقدر شیطنت میکردم مثل بچه دبستانیها.من طراح تفریحات سالم یا غیر سالم بچه ها بودم

مثلا" صبح که میرفتم دانشگاه شور میزاشتیم که ایا امروز میشه دو در کرد یا نه؟و اگر استاد محترم ویا درسش ارزش کلاس نشستن نداشتن پیچونده میشد

ودانشگاهمونم تو یه برحوتی بود که اگه میخواستیم بریم سینما یا هر جائی که مرکز تهران باشه شب مشید و ما ناکام میموندیم به خاطر همین تا جیم میشدیم کجا بودیم؟؟

جاده چالوس.وای چقدر خوش میگذشت.چنتا ماشین میشدیم و یا علی به سمت چالوس. یه با یادمه انقدر پیشرفت کردیم که تا خوده چالوس رفتیم

رفتیم کار دریا یه چائی خوردیم و برگشتیم زیاد از این کارا کردیم و سر دسته همشونم من بودم

یا اگر وقت کلاسمون کم بود میرفتیم پارک نزدیک دانشگاه مثل بچه های ۵ ساله تاب و سرسره سوار میشدیم و کلی هم کیف میکردیم

دلم برای اون دوران و شیطنتا تنگ شده


شیطونه میگه بشینم بخونم (شیطونه مامان خانم)

برای کارشناسی ولی حسش نیست من نمیتونم یه جا بشینم درس بخونم.ولی خیلی دوست دارم ادامه بدم(من هم خر و میخوام هم خرما

)
از من به شما نصیحت اگر مدرسه یا دانشگاه میرید قدر این دورانو بدونید خیلی به یاد موندنیه

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:12  توسط مهرناز
|
امروز یکی از دوستهای مامان خانم که چند ماه پیش اومده بود خونمون دوباره یه سری به ما زد تو اون جلسه قبلی ملاقات با من خیلی صحبت کرده بود منم کلی کلاس گذاشته بودم و براش کلی خالی بسته بودم و خودم رو مشتاق شعر و شاعری نشون داده بودم امروز بعد از اومدنش و چاق سلامتیهای معمول رو به من کرد و دست کرد تو کیفش و دو تا بسته کادو پیچ شده در اورد داد به من

.من هم کلی خر ذوق شدم ولی اصلا" به روی خودم نیاوردم و محترمانه ازش تشکر کردم و به پیشنهاد مامان کادوهارو باز کردم تا چشمم به اولین کادو افتاد خنده رو لبام خشک شد ولی به زور یه اخ جون الکی گفتم میدونید چی بود؟

هشت کتاب سهراب که خودم از نمایشگاه خریده بودم البته برای خودمم نبود سفارش خواهرم بود .خلاصه اولی رو گذاشتم کنار میدونستم دومی هم کتاب باید باشه دومی هم که باز کردم چشمم خورد به رباعیات خیام

باز هم خودمو مشتاق نشون دادم .تو این بین داشتم فکر میکردم من اگر بازیگر میشدم حتما" موفق بودم چه نقشی بازی میکنی دختر

کلی حال کرده بودم با خودم.خلاصه این دوست مامان خانم تشریفشونو بردن

ولی موقع رفتن بهم قول کتابهای دیگه ای رو داد


منم گفتم زحمت نکشید من کتاب شعر زیاد دارم(حالا یه دونه هم ندارم)به قول مامانم لیاقت ندارم.بابا به کی بگم با شعر حال نمیکنم

من همه جور کتاب دوست دارم ودارم به جز شعر.امیدوارم دوست مامان خانم اینو بخونه و دیگه برام کتاب نیاره
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 0:40  توسط مهرناز
|
من یه دوست جدید از توی یه وبلاگ پیدا کردم(دلتون بسوزه)
اسمش سهیل و ۱ سال از خودم بزرگتره ولی در کل خیلی پسر خوبیه و من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و بعضی وقتها با هم مطلب مینویسیم و خودمون کلی حال میکنیم .خیلی خوشحالم که پیداش کردم.یه وقت فکر نکنید دوستیمون از این دوستیهای اینترنتی و تیریپ داره ها نه اصلا"(اه اه چندش
)یه دوستی معمولی و دوست داشتنی.من و اون تا حالا همدیگرو ندیدیم ولی از دوست بودن با هم خیلی خوشحالیم.من دوستهای زیادی جدیدا" پیدا کردم و همرو دوست دارم مثل همین اکیپی که باهاشون رفتم نمایشگاه .ولی این یه چیز دیگست
امیدوارم در تمام مراحل موفق باشه.جدی.مستبد . با پشتکاره و من خیلی با این اخلاقش حال میکنم
شما هم از دوستاتون بگید برام
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:46  توسط مهرناز
|
من عاشق فوتبالم.مخصوصا" اث میلان
شماها چی؟
من که میگم امسال اث میلان قهرمان هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منتظر نظرتونم

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط مهرناز
|

صبح ساعت ۳۰/۷ بیدار شدم

اونم روز جمعه (باید تو کتاب رکوردها ثبت بشه)با یه سری از بچه های وبلاگ نویس قرار داشتیم بریم نمایشگاه کتاب ساعت ۳۰/۹ دقیقه ولی من ساعت ۳۰/۷ بیدار شدم که قیافم حالت طبیعی به خودش بگیره(هر جند همونجوریشم طبیعی نیستم

)نشستم پیش خودم حساب کردم:ترافیک+مسافت=زود راه افتادن.ساعت یک ربع به ۹ راه افتادم از شانس بد یا خوبم خیابونا خلوت بود

و خیلی زود رسیدم به محل قرار حالا ساعت چنده؟۰۵/۹ هیچکس نبود شروع کردم به متر کردن محل قرار تا اینکه دیدم یه پسر ۱۸ ۱۹ ساله اومد اونم شروع کرد به متر کردن حدس زدم باید از بچه ها باشه اخه ما تا حالا همدیگرو ندیده بودیم و این اولین قرارمون بود ساعت حول وهوش ۳۰/۹ همه اومدن و بعد از به هم معرفی شدن رهه افتادیم به سمت نمایشگاه . ۶ نفر بودیم :من.کامران.فریبا(خانم کامران).رسول.پایا.کوچه گرد(نصیر) البته قرار بود سمیرا و یاسر هم بعدا" به جمع ما اضافه بشن .به اولین سالنی که رسیدیم وارد شدیم و شروع کردیم به چرخیدن و لولیدن لابه لای غرفه ها ولی هیچ کس توجهش به کتابها نبود جز فریبا بقیه یا با هم حرف میزدیم یا از هوای بد اونجا ناله

اخه هواش واقعا" گرم بود و هیچ تهویه ای وجود نداشت هممون کلافه شده بودیم و دوست داشتیم زودتر از این محیط خارج بشیم همه دنبال راه فرار بودیم که بالاخره پیدا کردیم و بعد از بیرون اومدن از سالن ششهامونو از هوا پر کردیو و به علت افتاب سوزان در حال کباب شدن بودیم دنبال جائی برای استراحت گشتیم (البته هیچ مکانی برای استراحت اماده نکرده بودن)و ما مجبور شدیم برای فرار از گرمای هوا در شبستانهای مصلی در خاک و کثیفی خستگی در کنیم.تو این فاصله هم کوچه گرد (نصیر)به دنبال سمیرا رفت کامران هم به دنبال یاسروبامبی(برادر یاسر اسم اصلیش یادم نیست) .بعد از حدود ۱ ساعت انتظار اونها هو به جمع ما اضافه شدن ویاسر که خبر نگار یکی از برنامه های رادیوئی هستش پیشنهاد داد که یه برنامه بسازیم خلاصه بعد از کلی پیاده روی و چکو چونه زدن با ملت و عکس گرفتن بادکنک به دست به سمت در خروجی حرکت کردیم (البته یاسر عزیز هممونو به اب معدنی و بستنی مهمون کرد

)من اونقدر تشنم بود که وقتی درب بطریهای نوشاب و اب معدنی رو میدیدم به کسائی که اینهارو خورده بودن حسودیم میشد ولی خودم تنبلی میکردم برم بخرم

.خلاصه بعد از خوردن بستنی و . . . نخود نخود هر که رود خانه خود.کامران و فریبا وکوچه گرد از بقیه جدا شدن چون مسیرسون با فرق داشت بقیه هم به سمت مترو رفتیمو توی مترو هم شماره تلفنهامونو ردو بدل کردیم و به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم ولی خیلی روز خوبی بود
حاصل گشت بچه ها از نمایشگاه عبارت بود از:(کامران+فریبا=چنتا کتاب از پائلو کوئلوو . . . ـ)(کوچه گرد=سفر نامه جلال به امریکا+شعرهای سهراب)(پایا=دیکشنری)(من=هشت کتاب سهراب)(سمیرا=میگفت روز اول خرید کرده
))رسول هم خودشو اورد و برگردوند
)(یاسر=یه برنامه باحال)(بامبی=یه کتاب کودک از اونهائی که میبرن با خودشون تو حموم
)
ولی در کل خوب بود و خوش گذشت.از غرفه های باحال نمایشگاه غرفه فروش چادر نماز بود
وقتی نمایشگاه کتاب چادر نماز بفروشه بقیشو خودتون حدس بزنید که چی بوده
حتما" یه سری بزنید خالی از لطف نیست
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:24  توسط مهرناز
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:2  توسط مهرناز
|
امروز دارم یک کاره خلاف انجام میدم البته یکی نه دو تا
اولیش اینه که ارمیتا دوست عزیز و گرامی بنده میخواد با میثم(دوست پسرش)بره مهمونی و می خواد به خوانوادش بگه(یعنی گفته)که مهمونی مهرناز
و قرار بیاد اینجا و از اینجا بره و من باید تمام مدتی که خانم مهمونی تشریف دارن حواسم به موبایل و تلفن خونه باشه که اگه یه وقت مامانش زنگ زد ضایع نشه جالبیش اینجاست که این خانم ارمیتا گفته اگر مامانم زنگ زد صدای ظبط رو زیاد کنم که مامانش شک نکنه واگر گفت: ارمیتا کجاست؟ بگم :دستشوئی(اخه مگه میشه؟)
خلاصه خونمون شده مکان
دومین کاره خلافم هم انچنان خفن نیست .قراره برای عمو جانم دیش ماهواره ببرم
اخه چند وقت پیش ریختن اپارتمانشون همرو جمع کردن و چون ما(ما که نه اسفندیار)تو انبارمون احتکار دیش کرده بودیم تونسیم بهشون کمک کنیم و قراره امروز ۲ تا دیش ببرم براشون خدا بخیر کنه
اینم از کارهای خلاف من.البته خیلی هم خفن نیست.اینها در برابر کارای دیگم هیچه
راستی فردا هم میخوام برم نمایشگاه کتاب
نکه خیلی علاقه دارم
همین !!!!!!
امروز یه داستان خیلی باحال از خودم یادم اومد الان هر چی فکر کردم یادم نیست مجبور شدم این چرندیاتو بنویسم
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:18  توسط مهرناز
|
دیروز با ارمیتا دوستم داشتیم تو پارک نزدیک خونمون قدم میزدیم و از برنامه هامون و کلاسهای پیام نور که ارمیتا میره و شیطنتهای من حرف میزدیم وهمچنان هم به بستنی لیس میزدیم که یه اقای نه چندان محترم که کمتر از ۲۰ سال داشت با دوچرخش به ما نزدیک شد و یک حرف خیلی بد زد.من هم که کلی عصبانی شده بودم بستنی که دستم بود پرت کردم طرفش از شانس من به پشت سرش خورد و تمام سر و لباسش. بستنئی کرد(حال کردم)

خلاصه ما به گشت و گذارمون ادامه دادیم هوا داشت کم کم تاریک میشد که اماده شدیم برای برگشتن که دیدیم پسره با یکی از دوستهاش سر همون خیابونی که ما باید ازش رد بشیم ایستادند و با نیشخند دارن به ما نگاه میکنن ارمیتا که اینجور مواقع وحشت میکنه رو به من گفت که بیا مسیرمونو عوض کنیم من هم که بد تر از همیشه لجباز شده بودم قبول نکردم و به راهمون ادامه دادم که چشمتون روز بد نبینه تو یک لحظه جلوی چشمهام قرمز شد و بوی گند تمام دماغمو پر کرد

تا اومدم به خودم بیام بازم مورد حمله قرار گرفتم تو این جنگ ارمیتای بیچاره هم بی نصیب نموند و اون هم مثل من قرمز شد تا به خودم اومدم از پسره و دوستش خبری نبود تو یه لحظه غیب شدن

.خودتون تصور کنید وقتی اومدم خونه مامان خانم واسفندیار نتونستن خودشونو کنترل کنن و غش غش به من و ارمیتای بیچاره خندیدن
خلاصه اینکه میخوام انتقام بگیرم پسررو وقتی میرم پارک برای دویدن میبینمش.حالا از شما راهنمائی میخوام که چه جوری ادبش کنم؟؟؟
یه چیزه دیگه اینکه هنوز بوی گندو با وجود شستوشوی زیاد حس میکنم

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:25  توسط مهرناز
|
دوستهای خوبم ازتون ممنونم به خاطر این همه لطفی که نسبت به من دارید من دیشب خیلی از خودم خسته بودم سر در گم بودم ولی الان خیلی بهترم و این رو مدیون شما دوستهای خوبم هستم که منو تنها نگذاشتین .به تک تک مطلباتون فکر کردم و دیدم خیلی راهت میتونم همون مهرناز سابق بشم
همتونو دوست دارم نمیتونم تک تک اسم ببرم ولی از همتون بازم ممنونم 

+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:22  توسط مهرناز
|
بچه ها من اصلا خوب نیستم.تا حالا اینجوری نبودم سردر گمم کمکم کنید خوب بشم.از همه چز خسته شدم میخوام همون مهرناز سابق بشم شماها کمکم میکنید؟



+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:20  توسط مهرناز
|
از دست این مامان خانم(نمیزاره ادم خواب راحت داشته باشه)تقریبا" ۱ ساعت پیش بعد از کلی خستگی کارای روزمره رفتم تو رختخواب و چشمهامو رو هم گذاشتم به امید دیدن خوابهای شیرین ولی هنوز چشمهام گرم نشده بود که صدای جیغ مامان خانم منو از اون حال بیرون اورد (البته فقط من نه پدر بیچاره هم که کنارش به خواب ناز فرو رفته بود هم بدتر از من بلا گیر شد)خلاصه سریع رفتم تو اطاقشون دیدم هنوز خوابه و حرفهای نا مفهوم میزنه به زورو بلا بیدارش کردیم (حالا من هم تو اون موقعیت به پدرم میگم ابا این زن گرفتنت نمی زاره ادم ارامش داشته باشه.اونم حاجو واج منو نگاه میکرد)مامان خانم بعد از تقلاهای من واسفندیار بیدار شد(توجه:من پدرمو به اسم کوچیک صدا میکنم<اسفندیار>)بعد از بیدار شدن و خوردن اب و ارامش پیدا کردن رو به من کرده میگه:همیشه لجبازی حتی تو خواب .هم خندم گرفته بود هم نمیدونستم چی داره میگه

.اخر برامون تعریف کرد که خواب دیده ما رفتیم شمال وکنار دریا سکنی گذیدیم من واسفندیار هم تو حیاط محل سکونت نشستیم گل میگیمو گل میشنویم که یک دفعه تسونامی میشه اب وارد حیاط خونه میشه

مامان خانم هم هول میکنه من واسفندیارو صدا میکنه اسفندیار سریع میره تو خونه (اخه چقدر زن ذلیلی هم تو خواب هم تو بیداری؟

)و مامان خانم هم هرچی منو صدا میکنه من میگم :الان میام.تازه اب تا اینجا نمیاد که یک دفعه یه موج بزرگ میاد و منو با خودش میبره ومامان خانم هر چی منو صدا میکنه جوابی نمیشنوه وشروع به جیغ وداد میکنه که همون لحظه ما از خواب نه چندان نازش بیدارش میکنیم
یکی نیست بگه اخه چقدر توهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به مامان خانم گفتم:همه مادرا خواب عروس
شدن بچه هاشونو میبینن اونوقت تو خواب مردن منو(خدا شانس بده)
این هم داستان نیمه شب منو مامان واسفندیار من که بیخواب شدم گفتم بیام براتون تعریف کنم که چه خبر بوده
توووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ بخوابین

+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:14  توسط مهرناز
|
زنده باد خودم از دیروز تا حالا کلی کارای مهم انجام دادم که الان حالم زیادی بهتره.اول اینکه خلاصه بعد از ۵ ماه سی دیهام که یتیم شده بودن سرو سامانشون دادم میدیدمشون حالم بد میشد اما حالا خوب شدم
عادت مسخره ای دارم و اون اینکه باید کارامو خودم انجام بدم نه اینکه خیلی وقت دارم.من همیشه اطاقمو اخر هفتها تمیز میکنم ولی به قوله مامان خانم فقط چند ساعت تمیزه بعدش دوباره روز از نو روزی از نو.یادم اولین روزی هم که رفتم سر کار اطاقم نا مرتب بود(نا مرتب که چه عرض کنم خر با بارش گم میشد)وقتی برگشتم چشمتون روز بد نبینه اطاقم برق میزد وای همرو مامان گذاشته بود سره جاش من هیچیرو نمیتونستم پیدا کنم (اخه من تو بهم ریختگی بهتر وسایلمو پیدا میکنم)خیلی صحنه بدی بود ولی زیاد طول نکشید و ظرف ۲ ساعت به شکل اولش برگشت
ولی سیدیهام که بهتون گفتم همیشه مرتبا". این ۵ ماه به خاطر مشغله کاری نتونسته بودم مرتبشون کنم ولی الان مرتب مرتبه و من خیلی خوشحالم
کتما" الان فکر میکنید من خیلی شلختم بهتون حق میدم
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:17  توسط مهرناز
|
من خیلی خر بودم.میدونید چرا؟برای پسر خرج میکردم واونها هم خر کیف میشدن مثلا" یه دوست داشتم ۵ سال باهاش دوست بودم تو این ۵ سال برای من یه پفک نمکی هم نخرید حالا من به هر مناسبتی یا بدون مناسبت فرتو فرت کادو میخریدم اونم کلی حال میکرد .یه دفعه هم با یکی ۳ ماه دوست بودم تو اون یک هفته پول موبایلش اومد و نداشت قطع شد منم چون میخواستم کم نیارم جلوش یه گردنبند داشتم که اسمم بود وکادوی تولد از طرف مامان بردم فروختم الان که داره یادم میاد خونم به جوش میاد اونم خورد و پس نداد من هم ادم نشدم برای تولدش یه ام پی تری براش خریدم که حوصلش موقع برگشت از دانشگاه سر نره چون راهش طولانی بود(همه اینها تو یه هفته بود)یا هر وقت میرفتم شمال یا جای دیگه انگار رفتم اروپا بار میکردم از پیراهن و فندک زیپو(پرو هم بود میگفت فقط مارک دار میپوشم)ولی اون دریغ از سر سوزن .خلاصه زیاد خریت میکردم ولی الان ادم شدم البته شاید چون با کسی نیستم فکر میکنم ادم شدم خدا میدونه
از من به شما نصیحت نه برای دختر خرج کنید نه برای پسر
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:17  توسط مهرناز
|
این مطلب رو برای اون دسته از عزیزانی میگم که هنوز این توفیق نصیبشون نشده که ایس پک رو بچشن(که بعیده وجود داشته باشه)
ایس پک!:نوعی اپیدمی خاص است که میان جوانان قشر مرفه بی درد(حالا بی درد که نه!کم درد!)به شدت گسترش یافته .سرعت شیوع اون از ایدز هم بیشتره .پس پیش بینی میشه تا یکی دو سال اینده میزان محبوبیت اون از محمد رضا گلزار هم بیشتر بشه
من خودم ایس پک زیاد دوست ندارم اگر هم بخوام یه زمانی بخورم ترجیح میدم با طعم طالبی باشه ولی بیشتر با رابینس بکینز حال میکنم(لذت میبرم) 

+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط مهرناز
|
وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
داشتن میگرفتنم
امروز با ذوستام رفتم بیرون(غلط کردم)اول با ماشین بودیم به قول خودمون رفتیم سرو گوش اب بدیم مثلا دیدیم خبری نیست نیشامون تا بنا گوش وا شد زود ماشینو پارک کردیمو هر هر و کر کر کنان رفتیم سمت مرکز تجاری مورد نظر .من به دوستام گفتم بیان بیخیال بشیم ولی یکی از دوستام که پشتش توپ گرم گفت: بیا بریم ببینم کی میخواد حرف بزنه؟خلاصه ترسونو لرزون وارد شدیم البته فقط من میترسیدم بقیه به . . . نبود(وای بی ادب شدم ببخشید)مکز خرید خیلی خلوت بود هفتهای قبل جای سوزن انداختنم نبو ولی الان پرنده پر نمیزدودوست شجاعم جلو میرفت ما هم پشت سرش کم کم داشت باورم میشد که خبری نیست که چشمتون روز بد نبینه با صدای نه چندان زنانه ای به خودم اومدم سرمو که برگردونوم یه ادم سر تا پا سیاه دیدم که با خشم داره نگاهم میکنه گفت:چه وضعشه؟ خودمو جمع و جور کردم گفتم:چی؟گفت:موهات.لاکت.شلوارت.مانتوت ولی خدائش هیچ کدوم از اینهائی که گفت تابلو نبود اونهائی که منو میشناسن میدونن من چی میگم من همیشه اسپورت میرم تازه امروزم چون از کلاس میومدم مثبت تر از همیشه بودم تو این گیرو دارم دوستهای مهربونم منو تنها گذاشتن خودشون در رفتن
خلاصه خانم خوشگله منو برد اطاقی که ملتو میگرفتن میبردن اونجا من داشتم سکته میکردم ولی به روی خودم نمیاوردم خلاصه وقتی وارد اطاق شدم یه اقائی که بعدا" فهمیدم کله گندشونه (سرهنگ بود)یه چپ نگاهم کرد با نگاهش گفتم فاتحت مهرناز جون خدا بهت رحم کنه اشهدتو بخون بعد از ۳۰ ثانیه نگاه کردن به من خانومرو صدا کرد گفت:خانم. . . این دختر چشه؟ کلی خر کیف شدم اونم گفت: جناب سرهنگ مانتوش.لاکش موهاش سرهنگ همچین عصبانی شد داد زد من سکته کردم به خانمه گفت:بقیه رو ول کردی اینو چسبیدی این مورد نداره.بعد رو به من کردو گفت برو خانم برو شما مشکلی نداری
منم مثل برق گرفتها پریدم بیرون خانمه یک نگاهی بهم کرد منم محل هاپو بهش نزاشتم
از دوستهای عزیزم هم تا همین لحظه خبری ندارم(چه دوستهائی دارم اخر مرام)
راستی اونجا که بودم یه ماموره موبایلوم گرفت چک کرد خدارو شکر موبایلم از بعضی جای مول. . ها تمیز تره چیزی توش پیدا نکرد
ولی دوستهای خوبم مواظب خودتون باشید موبایلاتونم پاک کنید
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:52  توسط مهرناز
|
روزی که اخرین نگاهت در چشمانم نهفتی فراموش نمیکنم. . .دلم ابری بود وچشمهام بارونی. . . و من با خود فکر کردم و فکر کردم که ایا کسی جز تو میتونه همسفر لحظه لحظه هایم باشه
حیف که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم . . . خیال نکن خیالم خالی از خیال توست.نه هرگز!فقط به حرمت سنگینی غرورمه که سکوت میکنم و انقدر بی صدا میمونم تا تو در فصل شکفتن برای همیشه بیائی و بمانی
الان ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداده خوابم نمیبرد به گذشتم فکر میکردم این چرندیات اومد تو ذهنم ولی مثل اینکه دارم کم کم خوب میشم
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:9  توسط مهرناز
|
چند شب پیش قبل از اینکه برم مسافرت یکی از دوستام تلفن کرد بهم بعد از حال و احواله همیشگی گفت مهرناز یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفتم نه بابا راحت باش بگو اونم نامردی نکرد راحت گفت که امید مرد

گفتم من اصلا حوصله شوخی ندارم اونم جدی گفت که اصلا شوخی نمیکنه .باورم نمیشد مرده باشه گفت که تو یه تصادف مرده سرعتش زیاد بوده از این سمت بلوار پرت شده اونطرف رو یه پیکان همه مردن۷ نفر
خالصه خداحافظی کرد و من تو شوک گذاشت اخه باورم نمیشد امید به اون جوونی باحالی مرده باشه البته من زیاد ندیده بودمش ولی هر دفعه که میدیدمش بهش میگفتم امید خیلی بد رانندگی میکنی.حالا مگه شب خوابم میبره همش فکر میکردم الان روحش تو اطاقمه داره نگاهم میکنه و کلی وحشت کرده بودم هر جارو نگاه میکردم احساس میکردم اونجاست اخه ۲ ۳ باری هم اومده بود خونمون بیشتر ترس برم داشت خلاصه اون شب تا صبح نخوابیدم همش براش فاتحه فرستادم (یه کار دیگه هم کردم رفتم تو اطاق مامان بابام خوابیدم
)صبح که بیدار شدم بازم تو فکرش بودم تا اینکه دوباره دوستم زنگ زد خبر داد که امید زندست البته تو کما رست ضربه مغزی شده با اینکه حالش خوب نبود ولی خوشحال شدم که زندست از طرفی هم گفتم حیف خواب دیشبم که کوفتم شد. ولی اصلا حالش خوب نیست دوستهای خوبم ازتون میخوام برای سلامتیش دعا کنید مرسی
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط مهرناز
|
سلام من برگشتم.رفته بودم شمال جای همتون خیلی خالی بود جشن تولد بنیامین بود(پسر خالم)
الانم خیلی خستم از فردا بازم میام مینویسم
فعلا بای بای
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:10  توسط مهرناز
|