تبليغاتX
دست نوشته های مـــهرناز
من یه چند روزی میخوام برم مسافرت نیستم براتون چرندیات بنویسم اومدم بازم شروع میکنم به چرت گفتن

بای بای .بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:17  توسط مهرناز  | 

دیشب که داشتم میخوابیدم فکر کردم اگه بخوام تک وتنها برم تو یه جزیره که هیچکس توش زندگی نکنه و من تنها موجوده زنده اون جزیره باشم چه چیزهایی با خودم میبرم؟

۱:صد جلد کتاب که دوتاش که حتما ایناست:عقاید یک دلقک.اون یکیشم حتما از فروغ

۲:مسواک(من بدون مسواک میمیرم)

۳:کل سی دی هام(اخه تمام زندگیمن)

۴:ام پی تری

۵:بیل وکلنگ(که باهاشون خونه بسازم)

۶:یک عالمه کاغذ و مدادوپاکن(که هم بنویسم هم نقشه خونمو بکشم)

۷:همسترمو(ممدو)

۸:تلفن همراه(من بدون تلفن کپک میزنم)

۹:تقویم(بدون چه دورهای از زمانه)

۱۰:گیتارو با خودم نمیبرم(باشه برای حسن خان شماعی زاده که دیگه انقدر ناله نزنه گیتارو با خودت نبر)

۱۱:کل کفشهای کتونیم(بدون اونها هرگز)

۱۲:سی دی زبان نصرت در ۹۰ روز(زبانم فول بشه اگر کسی گذرش اونوری افتاد خارجکی بود بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم نه مثل گلابی نگاش کنم)

۱۳:یه سگ دوبر من

۱۴:چنتا اینه بزرگ(بتونم از انرژی خورشید استفاذه کنم)

۱۵:به نظر شما اگر این همهرو با خودم ببرم دیگه سختی میکشم(البته قرار نیستش سختی هم بکشم)حال میده

۱۶:دعا کنید من خوب بشم :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:14  توسط مهرناز  | 

دیروز عصر که از سر کار اومدم خونه وارد اتاقم که شدم دیدم یکی شبیه من روبرومه خوشحال شدم گفتم اخ جون یکی مثل خودم رفتم جلو سلام کردم اون جوابمو داد ولی من نشنیدم فقط لب خوانی کردم فهمیدم که جوابمو داده گفتم مگه لالی که صدات در نمیاد؟ اون هم همین حرفو به من زد .عصبانی شدم گفتم من که دارم حرف میزنم تو صدات در نمیاد مثل اینکه تو لالی بازم اون همین حرفارو تکرار کرد دیگه خونم به جوش اومد اولین چیزی که به دستم اومد برداشتم و به سمتش پرت کردم فقط صدای شکستن شیشه اومد هیچکس پشتش نبود .تازه فهمیدم خودم بودم تو اینه.اخ که من چقدر خنگم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:41  توسط مهرناز  | 

۱:پنج ساله بودم که با لباسه مهمونی وقتی همه داشتن حاظر میشدن که بریم مهمونی من خودمو تو کاسه روشویی جا کردم وشیر اب هم تا اخر باز کردم (خدتون حدس بزنید چه بلایی سرم اومد)

۲:شش سالم بیشتر نبود دوست پدرم از فرنگستون برامون شکلات اورده بود وچون من شکمو بودم و هستم نقشه کشیدم که ساعت ۳ نصفه شب رفتم سراغ فریزری که شکلاتا توش بود که با صدای قیژ قیژ در فیریزر همه بیدار شدن و من ناکام موندم

۳:من ودوستم سونیا تنها دخترای کوچه بودیم به خاطر همین همیشه با پسرا بازی میکردیم به همین دلیل فوتبالم توپه

۴:مادر بزرگی داشتم که تو یکی از شهرای شمالی زندگی میکرد من و دختر داییم در یک برنامه ریزی برای فضولی سر از زیر شیرونی در اوردیم که از قضا بنده به دستشویی نیاز پیدا کردم خدتون تصور کنید طبقه پاین فکر کردن ظرف ترشی برگشته داره چکه میکنه وسط هال

۵:سال سوم راهنمایی با ۸ تا تجدید خوشگل اومدم خونه

۶:سال دوم دبیرستان برای اولین بار از مدرسه جیم شدیم با دوستام

۷:سال سوم دبیرستان اولین و اخرین تاترمو کارگردانی کردم(افتضاح)تو منطقه اخر شد وقتی رو سن بودم همه جارو تار میدیدم

۸:به طرز عجیبی هه کسو همه چیزو دوست دارم

۹:از بچگی ارزو داشتم یه جام بشکنه تو گچ باشه اما نشد

۱۰:هرگز حتی یه روزه هم نگرفتم

۱۱:عاشق ساز زدنم ولی اصلا حوصلشو ندارم

۱۲:همه دوست پسرام چند ماه اول منو میپرستیدن اما بعد حالشون از من بهم میخورد

۱۳:از معدود دخترایی هستم که هر غذایی رو میخورن وهیچ مشکلی با بادمجون و کدو ندارم

۱۴:از بچه متنفرم مخصوصا" ۳ تا ۱۳ سال اعصاب خورد کنن

۱۵:زندگی ارمانی من اینجوریه:داشتن یک هتل تو جزایر قناری با چنتا سگ دوبر من

۱۶:نمیدونم چند وقته اما از وقتی میرم سر کار شبها سعی میکنم زود بخوابم ولی نمیشه زودتر از ۲ خوابید

۱۷:یک گوشی نوکیا ۶۲۶۰ دارم ۲ سال عوضش نکردم(پول ندارم)

۱۸:اعتراف میکنم فوتبالی هستم(اسه میلان)

۱۹:سه ماه ساعت ۷ صبحانه میخورم(از وقتی سر کار میرم)

۲۰:از مرگ میترسم

۲۱:متخصص گم کردن عینک افتابی و انگشترم

۲۲:خیلی کم عصبانی میشم.همش دارم میخندم

۲۳:هر وقت دلم بخواد گریه میکنم البته تو تنهایی

۲۴:شغلم باعث شده با کولی ادم جور وا جور سرو کار داشته باشم

۲۵:از عید دیدنی بیزارم معمولا میرم تو اتاقم میگم بگید نیست

۲۶:دوران دانشگاه عضو تیم بسکتبال بودم

۲۷:از دوست پسر ودختر شانس نداشتم

۲۸:بهترین وجذابترین دوست پسرم که هنوز مثل اون ندیدم بعد از ۵ سال به بدترین وضع ممکن ترکم کرد

۲۹:قد بلندترین دوست پسرم ۹۶/۱ بود کوتاهترین از خودم کوتاهتر بود۷۲/۱

۳۰:خسته نباشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:2  توسط مهرناز  |